السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
529
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
سرانجام شيطان آن انگشتر را به دريا انداخت و ماهىاى به فرمان خدا آن انگشتر را بلعيد . سليمان چهل شبانهروز در كنار دريا گريه و تضرع كرد و مردم در جستجوى او بودند . پس از آن سليمان صيادى را ديد و شاگردى او را كرد و يك ماهى به عنوان دستمزد گرفت . هنگامى كه سليمان شكم ماهى را شكافت انگشترش را در آنجا يافت و دوباره با نيروى انگشتر به سلطنت رسيد . او دستور داد كه شيطانى را كه انگشترش را دزديده بود به همراه ياران آن شيطان به بند كشند و در شكاف صخرهها و درون آب زندانى كنند . پس آنگاه سليمان به كاتبش آصف بن برخيا كه علم الهى در نزدش بود گفت : همهء دشمنانم را زندانى كردهام . اينك با تو چه كنم ؟ آصف گفت : من هرگز براى ستمپيشگان و بر عليه ستمديدگان چيزى ننوشتم . اينك تو بگو كه چرا هدهد را كه بدبوترين و خسيسترين پرنده است چنين دوست دارى ؟ سليمان گفت : چون اين پرنده مىتواند از پشت سنگى بزرگ آب را ببيند . آصف گفت : اگر چنين بينايىاى دارد پس چرا دامى را كه پيش پايش پهن مىكنند نمىبيند ؟ سليمان گفت : زيرا اگر تقدير خدا آن باشد كه او در دام افتد در برابر چشمانش پردهاى افكنده مىشود . در روايتى صحيح از امام صادق عليه السّلام آمده است : هنگامى كه اسبها در برابر سليمان نمايش مىدادند ( سليمان غرق در تماشاى اسبها شد و ) نماز عصرش قضا شد . دوباره خورشيد بازگشت و سليمان وضو ساخت و آنگاه گردن و پاهاى اسبها را نوازش كرد ؛ چرا كه اسبها گناهى نداشتند كه گردن و پاهاىشان با شمشير قطع گردد . « 1 »
--> ( 1 ) . تفسير قمى ج 2 ص 234 تا ص 248 .